نامه های پست نشده
بانوی آب و رحمت و رنج و شکوه صبر! بانوی سربلند!... ای ترجمان ساده لبخند های پاک!... ... بردار سر ز خاک! از راه دور دور... ... از پشت کوه سرخ محرم رسیده ایم ... از باغ های سیب... ... صدها سبد، شکوفه پژمرده چیده ایم . . . بانوی پرچم و کتل و بیرق سیاه! ... انگار بغض سرد قلم وا نمی شود بر ساقه خیال... ... یک باغ غنچه است و شکوفه نمی شود... ... در کوچه های بی خبر«آخر الزمان»... ... هرگز کسی شبیه تو پیدا نمی شود... پیوست١: آدم اربعین را که یادش برود دیگر اسمش را مگر می توان محب گذاشت؟ بانو! امان بده. پیوست 2: می دانم دیر شده اما این روزها خودم نیستم. حوالی بیست و چهار سالگی ایستاده ام گاهی بادی چادرم را تکان می دهد اما به سبزی بیدها قسم خورده ام که با این باد ها نلرزم. صدایی می آید بر می گردم گریه کودکی ست انگار برمی گردم به کودکی ام به شبانگاه 12 بهمن. . . . فردا دوباره متولد می شوم اما این بار قرار نیست گریه کنم مادرم هم درد نخواهد کشید بزرگ شده ام
اما من دلم می خواهد کودک بمانم با همان سادگی و صفا من از بزرگ شدن واهمه دارم. من دلم نمی خواهد بزرگ شوم! به همکلاسی هایم، خبرنگار های فردا امروز اصلا شبیه دیروز نیست امروز چیزی شبیه واژه خداحافظی است دلم اما نمی آید خداحافظی کنم. این روزها همه دارند یکی یکی می روند گاهی بی خداحافظی شاید می دانند خداحافظی را دوست ندارم من اما عادت کرده ام به بودنشان صدایشان نگاهشان اخم ها و لبخند هایشان. · به حرف زدن های سر کلاسمان به نشستن کنار طوقانیان که هیچ کس نتوانست جدایمان کند به صدای بلند کهنه چی و سکوت رمضانعلیزاده به زود رفتن های طلوعی و دیر آمدن های بخشنده فر به ریز ریز خندیدن بخشی و سر به زیر بودن رضایی به مقنعه آبی سارا که هیچ وقت فامیلی اش یادم نمی ماند و مادر همیشه غایبش به غیبت های مکررخواهران نصر اللهی به همه این ها عادت کرده ام. · به قیژ قیژ صندلی مهدوی به لهجه باهنر به سخاوت از طعم نان پیمانی به حجب و حیای طباطبایی به بایکوت شدن های دمادم عرشی به آمدن های گاه و بی گاه محمدی به زبان شناسی احمدی و به آرامش آن پسری که کوله پشتی داشت عادت کرده ام. · من حتی به مهربانی های عسگری و دل نگرانی های نوحی و تکلیف دادن هایشان هم عادت کرده ام. به مدام کلاس عوض کردنمان به عبور سایه ای از پشت پنجره کلاس به کارگاه خبرنگاری مان که در و دیوارش ردپای خاطرات روزهای گذشته اند به در بسته ی کتابخانه عادت کرده ام. · نمی شود که خاطره ها را گذاشت و رفت خاطره که نباشد آدم دلش می پوسد عکسی به یادگار هنوز نگرفته ایم شاید خجالت می کشیم حتی شاید گاهی دلمان برای هم تنگ شود اما نمی گوییم. گفتنش فقط چند ثانیه شاید هم کمتر طول بکشد "خ د ا ن گ ه د ا ر" اما طول می کشد تا فراموش کنیم. دلم نمی خواهد اما فراموش کنم به قول یکی "امروز یک پایان نیست، شروعی دیگر است" دلم به این حرف ها خوش است اما همه حرف های توی دلم، فقط این حرف ها که گفتم نیست گاه چندین هزار جمله هنوز، همه حرف های آدم نیست کاش ابری به وسعت دریا، آسمان را به حرف می آورد تا بفهمی که پشت این همه کوه، سیل های نگفتنی کم نیست. پیوست ندارد. بغض کرده ام گریه اما نه از سیاهی نمی ترسم از شب هم اما از اینکه تار ببینم می ترسم و از دروغ واز فریب و از.... . . . این روزها روز های خوبی نیست محرم امسال بوی تربت نمی دهد..... بازار تبریک عید قربون و غدیر که از رونق افتاد پیامکای جورواجور که تموم شد عیدی گرفتن و عیدی دادن که تموم شد دلت که حسابی واسه عید تنگ شد غمی نیست که عزیز! منتظر عید نمون! مگه امام مهربون شیعه ها امام علی نگفته" هر روزی که توی اون گناه نشه اون روز عیده" بسم ا... آستیناتو بالا بزن فرداتو عید کن بی خبرمون نذار. پیوست 1: قرار بود روز عید غدیر با همدیگه عهد اخوت ببندیم اما یادمون رفت. خدا کنه سال دیگه هم اینقدر مثل امسال مشتاق عهد بستن باشیم. نکنه دیگه دلمون نخواد..... چشم که می اندازی نقش می بینی و رنگ.اینجا آبی آسمان با سپیدی زمین پیوند خورده و طرحی شگفت آفریده است. دوطرف جاده را چند ضلعی ها محاصره کرده اند،گاهی منظم گاهی... خوب که نگاه کنی می بینی دنیای ما را اشکال برگرفته اند. چهار گوش خانه ها، چهار دیواری اتاق ها، گردی دایره های زنگی، مثلث چشم ها و وای از چشم ها آنگاه که در حصارشان می مانی. چشم هایی که عمق جانت را می کاوند و تو می مانی و جادوی چشم. پیوست1: این متن رو وقتی نوشتم که راهی مرنجاب بودیم و در حال عبور از دریاچه نمک. پیوست 2: اگر ربطی بین کلمات پیدا نکردید مهم نیست.اینها تنها زاده خیال است و بس. مهربان امام من! ستون آسمان پنهان شمایی طناب ماه آویزان شمایی جنوب غرب دلتنگی مدینه ست شمال شرقی باران شمایی **************************
یک آسمان کبوتر عاشق حرم یکی یک شهر واله و شیدا صنم یکی یک جفت چشم مه آلود و غرق غم یک عمر اسم تو بر لب حرم یکی پیوست 1:مهربان رضا این روزها دلمان برایتان تنگ می شود. آنقدر که نمی توان گفت پیوست 2: تورا هم یادمان نرفته قیصر. یادت سبز. لک لک ها پرواز کرده اند. قوهای عاشق هم... و بقیه پرنده ها. پرنده ها که می روند آدم عاشق تر می شود و باز که می گردند.... چه بگویم! کسی از تو نپرسیده است تا به حال پرنده ،خیال است، آرزوست؟!
من اما... من اما می گویم پرنده آرزویی ست که در خیال من و تو نقش بسته است. من می گویم پرنده آنهایی بودند که هشت پاییز ،هزار رنگ آفریدند. من می گویم دلم برایشان تنگ است من می گویم هزار بغض در چشم دارم و تو راستی تو چرا صدایت در نمی آید؟! پیوست ندارد. چندی ست به رابطه ها فکر می کنم وبه چارچوب ها و به رابطه هایی که چارچوب نمی شناسند و آدم هایی که رابطه می خواهند اما بی چار چوب. آدم هایی که چارچوب هایت را به بهانه دوست داشتن می شکنند و تو می مانی و رابطه ای بی چارچوب و چارچوبی بی صدا و سرت از ازدحام این همه کلمه منفجر می شود و تو دیگر نمی توانی خودت باشی. منهدم شده ای و به سرانجام بی چارچوبی فکر می کنی و به سرانجام بی رابطگی و می مانی که بین روابطت و چارچوب هایت به کدام دل ببندی! می دانم اگر چارچوب هایم شکسته شوند دیگر از من چیزی باقی نخواهد ماند اما اگربر چارچوب هایم اصرار کنم شاید فرصت ها را از دست بدهم .شاید بعدها افسوس بخورم بر روابطی که نداشته ام و چارچوب هایی که داشته ام.شاید.... شاید هم نه! گیج شده ام. سخت گیج شده ام. آدم ها رابطه ها چارچوب ها . . . . سرم پر از کلمه است اما... چارچوب هایت را به بهای رابطه ها می فروشی؟! پیوست ندارد. فکر کن توی یه بعدازظهر تابستونی که اتفاقا ماه رمضونم هست وچشات گرم خوابه یه دفه یه درد شدید توی پهلوت بپیچه و تو از شدت درد به گریه بیفتی. اونقدر درد داشته باشی که حتی نتونی پهلو به پهلو بشی، یه دفه یادت بیاد که همیشه برات گفتن پهلوی دردونه پیامبر رو......... و تو تنها میگی آخ ! دکتر که میری بهت میگه: سابقه درد پهلو داری؟ سنگ کلیه داری؟ و چند تا سوال دیگه. تو میگی نه ! میری سونوگرافی.مجبور میشی روزه تو باز کنی. سخته اما تو نمی دونی که این تازه اولشه! یه تشابه اسمی همه رو به سوال وامیداره. میگن خانم شما نبودی صبح اومده بودی سیتی اسکن؟ و تو ازشدت تعجب و درد میگی نه ! نشستی روصندلی تا نوبتت بشه، بدجوری درد روی صورتت نشسته،نفر جلویی نوبتشو بهت میده. اون وقته که حس می کنی تو این روزگار هنوز آدم بامرام پیدا میشه. نتیجه رو به دکتر که نشون میدی دکتر میگه خانوم سنگ کلیه داری. باخنده میگی دکتر! این سنگ تا حالا کجا بوده ؟! دکتر بهت میگه خانوم کلیه تون سنگ سازه. ازین به بعد باید یه سری چیزارو رعایت کنین: آب زیاد بخورین.مایعات همین طور و ... وقتی دکتر بهت میگه نباید روزه بگیری تازه می فهمی عمق دردو.احساس میکنی درد از پهلوت پیچید توی تمام سلولات و تو میگی آخ! اشک تو چشات حلقه زده.میگی دکتر راهی نداره؟ میگه آخرش یه خط در میون. نشستی توی اتاق و داری فکر می کنی به این معادله نه چندان پییچیده. به حکمتش. به علتش. به هزار تا چیز دیگه. به شیشه آب کنارت نگاه می کنی و اینکه چه جوری خودتو راضی کنی روزه نگیری. وجدان درد میگیری. یاد حرف یه دوست میفتی که می گفت روزه برا اینه که آدمای سالم ... صبا هم بهت یگه دختر جون! ماه رمضون که فقط به نخوردن آب و غذا نیست.باید دریچه های گناه رو بست .والا بدون روزه گرفتنم میشه به خدا نزدیک شد و ... میگی صبا تو این حرفارو از کجا یاد گرفتی و اون میگه بهم نمیاد؟ می خنده و تو یه کم آروم میشی. پیوست1: چه جوری میشه بدون روزه گرفتن ازآسمون ماه خدا ستاره چید؟ پیوست 2:دلم بدجور گرفته.
دم نمی زنم
نه اینکه حرفی نباشد
بغض کرده ام
بغضی که با هیچ گریه ای نخواهد شکست
| Design By : Night Skin |

